جامعه/گفتگو

زندانی دیروز؛ مشاور محسنی اژه ای/ حتی یک سیلی هم به "تهرانی" نزدم!

   شناسه خبر:003213
زندانی دیروز؛ مشاور محسنی اژه ای/ حتی یک سیلی هم به گفتگو , جهاد و مقاومت , پیشنهاد سردبیر
"محمود رضویان"، یکی از بازداشتی های زندان مخوف ضد خرابکاری است که خاطرات کامل آنچه بر سر زندانیان این بازداشتگاه مخوف آمده است را با خود به همراه دارد.

پایگاه خبری جامعه خبر/ بهاره نوروزی/ "محمود رضویان" یکی از بازداشتی های زندان مخوف ضد خرابکاری است که خاطرات کامل آنچه بر سر زندانیان این بازداشتگاه مخوف آمده است را با خود به همراه دارد. وی در گفتگویی کوتاه از خاطرات آن دوران سخن گفت:

 *شما متولد چه سالی هستید و فعالیت های انقلابی شما با رژیم پهلوی چگونه آغاز شد؟ 

من متولد 1334در قم هستم و سال 52 که در آن زمان 17 ساله بودم، برای اولین بار دستگیر شدم. آن موقع گروهی را برای انجام فعالیت های انقلابی علیه رژیم شاه تشکیل داده بودیم. از سال 42 به بعد در قم شاهد اتفاقات زیادی بودیم مانند حادثه 15 خرداد، دستگیری حضرت امام، حکومت نظامی هایی که در قم انجام می شد، حمله هایی که به مدرسه فیضیه شد، دستگیری و  ضرب و شتم طلاب و از همه اینها مهمتر دستگیری امام که می توان گفت که اینها مقطع حساسی در زندگی من بود و باعث شد جذب این گروه شوم. البته تا قبل از جشن های 2500 ساله شاهنشاهی، در فضای عمومی قم حرکتهای انقلابی انجام می شد از جمله پخش اعلامیه، نوشتن شعار، بازداشت مبارزان و خبرهایی که در روزنامه ها درج می شد، راههای آشنایی بیشتر جوانان با مسائل مبارزاتی بود.

اسم گروهتان چه بود؟

قبل از دستگیری اسم نداشت، در دفعه اول بعد از دستگیری، خود ساواک یک اسمی انتخاب کرد که به دلیل اعلامیه ای بود که ما منتشر و توزیع کرده بودیم. زیر آن اعلامیه نوشته بود: جوانان غیور شهرستان قم، ساواک هم اسم گروه ما را همین گذاشت. دفعه دوم هم گروه اسم نداشت، اما بعد از اینکه بازداشتی ها محاکمه وعده ای شهید و برخی  هم تیرباران شدند، اسم گروه را بچه ها در زندان "فجر انقلاب" گذاشتند و به خاطر این گروه، در سال 52 یک سال به زندان محکوم شدم، سال 53 هم دوباره دستگیر شدم که در دادگاه دوم به حبس ابد محکوم و بعد از فرار شاه آزاد شدم.

شما را بعد از دستگیری به کجا بردند؟ 
به ساواک قم و بعد هم به کمیته مشترک، که بازجوهایش هم "منوچهری" و "آرش" بودند. دو ماه آنجا بودیم و بعد هم  به زندان قصر منتقل مان کردند که10 ماه را در آنجا بودیم که البته صد روز بعد از آزادی نیز دوباره دستگیر شدیم.

از شخصیت بازجوها یادتان هست؟

"آرش" زیر نظر "منوچهری" کار می کرد و چندین بار مستقیما خود من را بازجویی و اذیت کرد. به لحاظ شخصیتی یک آدم بسیار بی ادب و فحاش بود که  فقط به زور بازو و شلاقش می نازید. سواد بازجویی به صورت تخصصی نداشت. ما به آنها پرورشگاهی می گفتیم. چرا که آنها فقط به زور شلاق و کتک می نازیدند .آرش حساسیت زیادی در برخورد با خانم ها داشت و برای همین خیلی با آنها بد برخورد می کرد و حتی هیچ حد و حدودی هم رعایت نمی کرد. 

 آیا شما را هم شکنجه کردند؟ 

خیلی شکنجه ام کردند، شلاقم زدند، آسیاب سوار کردند، بی خوابی های زیادی را تجربه کردم، ناخن هایم هم ریخت و برای شکنجه کردن ازهر روشی که به ذهنش می رسید ابایی نداشتند.

به نظر شما چه عاملی باعث می شود که یک جوان 17 ساله در زیر شکنجه ها مقاومت کند؟ 

اگر کسی مختصری با قرآن آشنا باشد، می داند که جنگ بین حق و باطل در طول تاریخ جریان داشته است، مهم این است که شما خود را در کدام جبهه تعریف کنید. ما با خواندن کتاب "ولایت فقیه" مان یا همان "حکومت اسلامی" مسیرخود را مشخص کردیم و فهمیدیم که حکومت شاه حکومت غاصبی است، استقلالی وجود ندارد و همه چیز آزاد است به جز دینداری. وقتی شما مسیر را درست انتخاب کنی کتک خوردن هم برایت مسخره می شود.  در زمان جنگ هم همینطور بود و رزمندگان  خطر کردن  در دل دشمن برایشان راحت بود و  مرگ را برای خود حل کرده بودند..

آیا ساواکی ها در زندان، زنان زندانی را اذیت می کردند؟ 

بله، در سوابق آرش  آمده است که او در بعضی از مأموریت هایش از این موضوع هیچ ابایی نداشته و حتی در کشیدن موی زنان و... دریغ نمی کرده است ولی با این حال خانم ها در همان شرایط، باز حجابشان را حفظ می کردند.

 


*به نظر شما مأموران رژیم، در بازجویی، چطور آدم ها را توجیه می کردند که دست به اعمالی بزنند در حالی که شاید خودشان هم تمایلی به انجام دادن آنها نداشتند؟

رِژیم برای اینکه جامعه را فریب بدهد، یک چهره به ظاهر معتقد مذهبی را از خود، نشان می داد مثلا اعیاد مذهبی را برگزار می کرد؛ آنها به دنبال ترویج  یک اسلام بی خاصیت بودند، در حالی که  امام می گفتند دیانت ما عین سیاست ماست. ما وقتی کتاب "ولایت فقیه" حضرت امام را خواندیم این را متوجه شدیم که خطر روحانیون درباری که ظلم و جنایت رژیم را برای مردم توجیه می کنند، روحانیونی که تشکلی تحت عنوان "سپاه دین" راه انداخته بودند، که تئوریزه بکنند که با این رژیم نمی توان مبارزه کرد، جدی است. و برای همین امام گفت جوانان غیور ما کجا هستند؟ چرا این آخوندهایی که برای الاحضرت دعا می کنند را رسوا نمی کنند؟ گروه ما یکی از کارهایی که کرد همین بود؛ آخوندهایی که برای شاه دعا می کردند را پیدا کرده و تنبیهشان می کرد.

آیا تئوریزه کردن مذهبیون به شاه کمک می کرد؟

بله، حتی رضاخان روزی که بر سر کار آمد در عزای  امام حسین(ع) شرکت می کرد تا مردم را فریب بدهد. بازجوی خود من ناراحت بود که چرا ما آخوندی که برای شاه دعا کرده را مورد ضرب و شتم قرار داده ایم! به همین دلیل خود اینها هم می گفتند نعوذ بالله شاه "ظل الله" است، شاه سایه خداست. برای مردم عادی می گفتند که اینها خراب کارند، اینها می خواهند امنیت مردم را بگیرند، اینها می خواهند آدم بکشند، اینها می خواهند شما را بکشند. حتی به ما قند، و چوب کبریت هم نمی دادند و می گفتند با همین قند و چوب کبریت مواد منفجره درست می کنند و شما را می کشند.

هم سلولی های شما چه کسانی بودند؟

بهتر است بگوییم چه کسانی نبودند! با بسیاری از مبارزین چه در اینجا و چه در زندان قصر طی پنج سالی که در زندان هم سلول بودم . مثلا در زندان قصر با شهید عراقی هم اتاق بودیم، با شهیدان رجایی، کچویی، و طاهر احمدزاده هم بند بودیم. در اینجا (زندان ضد خرابکاری) با آقایان بشارتی، لاهوتی، گرامی، حکیمی، فیض، مقدم و... با هم بودیم. 

قبول دارید که خیلی از آنها به حاشیه رفتند؟

درمورد زندانیان سیاسی، ما این بحث را  داریم که در زندان ما همه نوع گروه با همه نوع هدف داشتیم. یک عده توده ای، عده ای کاستاریس، عده ای هم ملی (تا حدودی مذهبی بودند) دنبال سازمان آزادی بخش بودند. مثل سازمان مجاهدین خلق. گروه های مختلف مذهبی وغیرمذهبی در زندان بودند. تا شبی که ما از زندان آزاد شدیم تصور نمی کردند که حرکتی که امام برای پیروزی انقلاب شروع کرده اصلا به نتیجه برسد؟!! چون آنها، ادعای تحلیل های علمی، داشتن آگاهی در مورد تاریخ، و این حرکت خود به خود محکوم به شکست است را، داشتند. اواخر سال55 و اوایل سال56 درست موقعیتی بود که ساواک موفق شد اکثریت گروه هایی که علیه رژیم مبارزه می کردند را دستگیر و یا بکشد و یا فراری دهد. اما حرکت امام قوی ترین حرکتی بود که همه جریانات مجبور شدند که آن را از ابتدا بپذیرند. همچنین نمی توانستند در مقابل سیل جمعیت مخالفت کنند. برخی گروه ها بخصوص سازمان مجاهدین خلق (منافقین)، سعی می کردند با عکس های خود که با امام گرفته بودند، به مردم بباورانند که رهبری امام را قبول دارند در صورتی که آنها اصلا امام و انقلاب را قبول نداشتند. 

بعد از اینکه بازجوهای شما زندانی شما شدند، چه کردید؟

به دادسرای تهران آمدیم. دست بر قضا در زندان قصر، گفتند یک بندی است و شما باید ازچند نفر مراقبت کنید تا محاکمه شوند. ما رفتیم دیدیم "آرش" و "تهرانی" هستند. آرش من را می شناخت و من هم او را می شناختم. باور کنید از روزی که این فرد محاکمه شد تا روزی که اعدام شد، من حتی یک سیلی هم به صورت او نزدم. آرش احساس پشیمانی نکرده بود اما تهرانی چرا. خیلی گریه می کرد، نماز می خواند و خیلی هم بازجویی پس داد. بیش از 1000 تا 1500 دفعه بازجویی پس داد. 

در روز آخرتهرانی و آرش با خانم های خود قرار ملاقاتی داشتند. تهرانی در ملاقات به همسرش گفت: اگر ما را می کشند حقمان است. چون خیلی از جوانان این مملکت را سربه نیست کردیم تا جایی که پدر مادراشان هم نمی دانند قبر فرزندشان کجاست؟ ولی اینها (جمهوری اسلامی) حتی روز آخرهم به ما ملاقات دادند. و تهرانی شروع به تعریف کردن از جمهوری اسلامی کرد.

آیا در روزهایی که زندانی بودید، به فکر فرار از زندان نیز افتاده بودید؟

آن موقع شماره عینکم بالا بود. همه وسایل مارا گرفتند، یک زندانی اولین چیزی که به ذهنش می رسد فرار از زندان است. داشتم قدم می زدم و نگاه می کردم ببینم کجا راه فرار است، اما دیدم جایی برای فرار نیست. همین طور که می گشتم دیدم پشت درسلول شعری از ترجمه  یک آیه شریف قرآن نوشته شده بود، که درآن زمان که امیدت برید از همه جا ببین به کیست امیدت بدان که او نیز خداست.  اینجاست که آدم ها خدا را با پوست و استخوان حس می کنند. ما مبارزه ای علیه رژیم ستمشاهی داشتیم که مأموران آنها می خواستند از ما اطلاعات بگیرند و ما هم نمی خواستیم اطلاعات بدهیم. روزهای آخری که از آنجا آمدم خوشحال بودم که اطلاعات زیادی ندادم و این برای خودم جالب بود. آنقدر شرایط سخت بود که هرکسی که به آنجا می آمد فکربازگشت را نداشت. من 6 ماهی که در آنجا بودم نه پدر ونه مادرم، نمی دانستند که کجا هستم؟ اصلا خبر نداشتند. ثابتی کتابی نوشته که می گوید اصلا شکنجه ای وجود نداشته است، گفتم خوب است که نسلی که اینجا شکنجه دیدند زنده اند. 

آخر دنیا در "آلکاتراز" ایران

تاریخ زندان کمیته مشترک ضد خرابکاری که امروزه تحت عنوان "موزه عبرت" نام گرفته است در زمان فتهعلی شاه قاجار تأسیس شد. در دوران رضا شاه در سال ۱۳۱۱ توسط مهندسان آلمانی تکمیل و تحت عنوان "نخستین زندان مدرن در ایران" شروع به کار کرد. و همچنین بعدها اولین زندان اختصاصی زنان نیز در این مکان راه اندازی شد.

در دوران محمد رضا پهلوی این زندان از سوی سازمانهای مختلف امنیتی و انتظامی به خصوص ساواک و کمیته مشترک ضدخرابکاری جهت بازداشت و شکنجه زندانیان سیاسی مورد استفاده قرار می‌گرفت. آویزان کردن از سقف، دستبند قپانی، آویزان کردن صلیبی، شوک الکتریکی، آپولو، سوزاندن نقاط حساس بدن با فندک و شعله شمع، قفس هیتردار، صندلی هیتر دار، باتوم برقی، شلاق با کابل برقی از متداولترین شکنجه‌های ماموران شکنجه در این زندان برای انقلابیون حامی امام خمینی(ره) و مخالفان شاه بوده است. اعضای حزب ملل اسلامی آقایان بجنوردی، سرحدی‌زاده، محمدی، کیوان، میرمحمد صادقی و ابن رضا به عنوان اولین گروه زندانیان سیاسی به این زندان منتقل شدند. یکی از مقامات سابق شهربانی در دوران پهلوی از شنیده شدن فریادهای دائم زندانیان زیر شکنجه که حتی برای پرسنل شهربانی در ساختمانهای اطراف غیر قابل تحمل بوده‌است، می‌گوید:

اداره‌ای که من معاون آن بودم، در ساختمان چسبیده و طبقه بالای محل کمیته مشترک قرار داشت. ما در آنجا، فریادها و ناله‌های خرابکاران زندانی را می‌شنیدیم. نه من و نه افسرانی که با من بودند، نمی‌توانستند آن را تحمل کنند. سرانجام من با رئیس شهربانی صحبت کردم و از او خواستم که محل اداره ما را عوض کند که با موافقت وی، ما از آن ساختمان به مکان امنی که در اختیار شهربانی و قبلاً کلانتری بود نقل مکان کردیم.  فضایی دایره‌ای شکل که تمامی راهروها در هر سه طبقه بدان ختم می‌شود قبل از انقلاب حکم آخر دنیا را برای زندانیان سیاسی و فعالین انقلابی داشت.این زندان در سال ۱۳۸۱ تعطیل و تبدیل به موزه عبرت ایران شد که گوشه‌ای از شکنجه‌ها، شکنجه گران و شکنجه شوندگان زمان پهلوی را بازسازی می‌کند.

هر چند نام "آلکاتراز" برای این زندان مخوف کم است؛ ولی برخی از کسانی که در این زندان شکنجه شدند، هنوز زنده اند و می توانند به روزهای تلخ و سخت ضد بشری در این زندان گواهی دهند. حضرت آیت الله خامنه ای رهبرمعظم انقلاب اسلامی که از زندانیان زندان کمیته مشترک ضد خرابکاری بوده است طی بازدیدی که از موزه عبرت داشتند در برابر تابلوي عكس "منوچهري" كه با يقه باز و چهره‌اي كريه به مخاطبان خود چشم دوخته است، می گوید: با همين چهره و قيافه و يقه باز كه يك چيزي هم به گردنش انداخته بود، نگاهي به من كرد و گفت: خامنه‌اي تویي؟ گفتم: بله. پرسيد: مرا مي‌شناسي؟ گفتم: نه. گفت: من "منوچهري" هستم. و نگاه كرد به چهره من تا اثر حرفش را در صورتم ببيند. خيلي چيزها درباره‌اش شنيده بودم و فورا او را شناختم، ولي به روي خودم نياوردم. بعد گفت: "من تو را خوب مي‌شناسم. تو همان كسي هستي كه مثل ماهي از دست بازجو ليز مي‌خوري. تك تك كارهاي تو چيزي نيست، اما مجموعش را خدا مي‌داند كه چيست.

شهدای اسلام

اخبار روز را با ما دنبال کنید./

* انتهای پیام/

لینک کوتاه : سید هادی کسایی زاده/ سردبیر سید هادی کسایی زاده/ سردبیر

ارسال نظر

  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
2 + 14 =

پر بازدید ها

آخرین اخبار

گفتگو

گزارش

بانک پارسیان دانلود موسیقی بانک سپه دانلود نرم افزار هتل سنتی مهر یزد ایران زمین اپلیکیشن جامعه تبلیغات آموزش خبرنگاری نارنجی قرمز اخبار فوتبال گیف جامعه خبر نارنجی بیماری های خاص ایران اکونومیست ستاد دیه کشور اخبار کانون سردفتران کاریابی رسانه انجمن حمایت زندانیان آموزش خبرنگاری گیفففف