روایت عشق| به یاد جانباز شهید «کبری افسری» از شهرری - جامعه خبر
×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

false
true
true
روایت عشق| به یاد جانباز شهید «کبری افسری» از شهرری

به گزارش پایگاه خبری جامعه خبر، سید هادی کسایی زاده در بازخوانی پرونده یک جانباز شهید نوشت: روز جانباز در سال ۱۳۹۲ ساعت ۱۰ صبح. میدان هادی ساعی نرسیده به شهرداری منطقه ۲۰ تهران پلاک ۱۰ خانه خانم کبری افسری… وقتی وارد خانه شدم گوشه اتاق هم دستگاه اکسیژن ساز بود و هم کپسول اکسیژن و شلنگی که امتدادش به دهان پیرزن منتهی می شد. با چشمان خسته اش مرا برانداز کرد. گفتم سلام مادر جان خبرنگار هستم و با برخی مدیران استانداری تهران به ملاقات شما آمده ایم. فرزندان خانم کبری افسری هم در خانه بودند و هر کدام به نوبت سمفونی سرفه سر می دادند. وقتی علت را جویا شدیم متوجه شدیم که غیر از خانم افسری فرزندان این خانم هم در مناطق جنگی جانباز شده اند.

برایم عجیب بود پیرزن سالهاست غریبانه تنها با اتکا به ماسک اکسیژن زندگی می کند. او یکی از قربانیان سلاح های شیمیایی است ولی داستان مصدومیتش بسیار غریب است.

«کبری افسری»یکی از زنان داوطلب بود که در دوران دفاع مقدس در پشت جبهه ها به رزمندگان خدمات می رساند. می گوید: سال ۶۱ در کمیته امداد شهرری کار می کردم و سال ۶۴ داوطلبانه به پشت جبهه ها اعزام شدم. به همراه زنان دیگر لباس ها، پتوها و ظروف رزمندگان را می شستیم. پرسیدم حالا چه شد به فکر رفتن به جبهه افتادی گفت: آن موقع همه دلشان می خواست بروند جبهه؛ آنقدر گریه و زاری می کردیم که دلشان به رحم می آمد و ما را هم با خودشان به مناطق جنگی می بردند. ولی وقتی جنگ تمام شد کمیته امداد دیگر من را نشناخت و حتی بیمه من را هم ندادند.

شاید باید اینگونه بانو افسری را صدا کرد؛ «جانباز شیمیایی» آری این جانباز شیمیایی چهار فرزند پسر دارد که همگی رزمنده دفاع مقدس بودند. قاسم فرزند بزرگ خانواده است و مدت بیشتری از بقیه بچه ها در جبهه بود:«ترکش خمپاره به ناحیه پایین بدنش اصابت کرد و بر اثر حملات شیمیایی ریه هایش آلوده شد ولی چون بنیاد شهید مدارکش را قبول نکرد جانباز محسوبش نکردند ولی برای من جانباز است.»

فرزند دوم خانم افسری هم بر اثر موج انفجار و مصدومیت شیمیایی جانباز است و فرزند سوم هم علاوه بر آلودگی به گازهای شیمیایی، بر اثر اصابت ترکش، یکی از چشم هایش آسیب دیده است. فرزند چهارم او هم جانباز ۷۰ درصد شیمیایی است.

روزگاری که در “سردشت” بودم

خانم افسری می گوید: «منطقه اهواز در یک انبار چایی کار شست وشو را به صورت شیفتی انجام می دادیم. در این انبار تعدادی از خانمها صبح تا ظهر و عده ای دیگر از ظهر تا بعداز ظهر کار می کردند.» از خانم افسری پرسیدم کجا شیمیایی شدید؟ پاسخ داد نمی دانم سردشت بود یا اهواز و یا جای دیگر ولی سال ۶۲ وقتی که از سردشت به خانه برگشتم آثار شیمیایی نمایان شد. این آثار هم نتیجه شست وشوی لباسهای آلوده به شیمیایی رزمنده ها بود. لباسها و پتوها آنقدر خاک داشتند که قبل از شستن باید آنها را می تکاندیم و همین گرد و خاک خردلی سینه ما را شیمیایی کرد.

جانباز افسری از دوران جنگ می گفت و گاهی هم سرفه ها امانش را می برید: «در روزهای نخست کار، با دیدن لباسها سخت دلمان می گرفت اما هیچ کس به خودش اجازه خستگی نمی داد و هر کس تلاش می کرد تا با شستن یک پتو یا آب کشی کردن یک لباس بیشتر از بقیه کار کند. در آن روزها به خاطر افزایش تعداد مجروحان و شهیدان گویا کارکنان بیمارستان ها و مراکز درمانی فرصت نمی کردند خرده ریزه های پیکر رزمندگان را که بر اثر اصابت ترکش قطع شده بود، در همان بیمارستان از ملافه ها جدا کنند. وقتی کانتینرهای بزرگ حاوی ملافه و پتو برای شست وشو به انباری چایخانه اهواز می رسید، بسیار پیش می آمد که با تکه هایی از بدن رزمندگان در لابه لای ملافه های خونینی که از بیمارستان برای شست وشو و استفاده مجدد به انباری می آمد مواجه می شدیم.

مشاهده انگشتان قطع شده دست در ملحفه های خونین و تکه هایی از پا در پوتین های خاک آلود رزمندگان صدای گریه و شیون زن هایی که بعضا فرزندان یا همسرانشان هم در جبهه بودند را بالا می برد.

پیرزن باز مدتی سکوت کرد و دوباره نفس تازه کرد. وقتی سرفه می کرد نفسش بالا نمی آمد و باید یک نفر به پشت کمرش می زد تا خلت خونی بیرون برود. از او پرسیدم حاج خانم از دوران جنگ و کارتان بیشتر بگویید. لبخندی زد و گفت: برای اعزام به جبهه از ساعت ۲ به بعد اجازه نمی دادند اتوبوس های ما وارد سنندج و مریوان شود. می گفتند منطقه ناامن است. باید تا ساعت ۱۰ روز بعد در اتوبوس می ماندیم تا منطقه امن شود و بتوانیم عبور کنیم زیرا کردهای عراق و کومله ها با آشنایی ای که به محل داشتند در لابه لای بوته ها و درخت ها پنهان می شدند.

نکته قابل تامل در مورد جانباز خانم افسری این است که در این سالها نتوانسته است درصد جانبازی بگیرد. ولی می گوید: من انتظار درصد و حکم و تقدیر ندارم اما می خواهم مسئولان کشورم جز حقیقت چیزی را نگویند. توقعی هم از کسی ندارم چون وظیفه ام را انجام داده ام. آن سال ها جوان بودم و وقتی از پشت جبهه به خانه برمی گشتم می توانستم پیاده هم از ونک تا بیمارستان بقیه الله بروم.

ریه هایم آسیب دیده بود اما دوا و درمان کردن خرج چندانی نداشت و از پس هزینه هایم بر می آمدم اما الان آنقدر هزینه ها بالا رفته است که به سختی می توانم داروهایم را تهیه کنم. مدتی است که تحت تکفل بیمه پسر سومم هستم و دفترچه گرفته ام. چند سال قبل وقتی هزینه داروهایم بسیار بالا رفت برای گرفتن دفترچه خدمات درمانی به بنیاد شهید مراجعه کردم اما در آنجا به من گفتند باید ۴۰ نفر از کسانی را که آن زمان با هم به جبهه می رفتید پیدا کنید تا بیایند و در مورد حضور شما استشهاد دهند.

جانباز افسری سرش را تکان می دهد و در پاسخ به سوال من که پرسیدم می گویند وضع جانبازان خوب است می گوید: متاسفانه در مورد رسیدگی به جانبازان سر و صدا و تبلیغات در تلویزیون و رسانه ها زیاد است اما این حکایت، حکایت صدای دهل است و آواز خوش آن از دور. هزینه چند اسپری تنفسی که باید روزانه استفاده کنم بسیار گران است. اگر هم حمله های تنفسی در ماه شدید باشد این اسپری ها زودتر تمام می شود. مدتی پیش می خواستم در بیمارستان ساسان بستری شوم اما گفتند ویژه جانبازان است و باید جای دیگری بروم.

در حال حاضر برای تنفس مجبور به استفاده از کپسول اکسیژن ساز هستم. پزشکان می گویند قلبم هم مشکل پیدا کرده و نباید لحظه ای بدون دستگاه نفس بکشم. معمولا بیرون نمی روم و برای شرکت در مهمانی ها هم کپسول اکسیژن ساز را همراه خود می برم. اما اگر سراغم را گرفتی و نبودم، بیا بیمارستان بقیه الله، هر ۲ یا ۳ ماه یک بار حدود یک ماه در این بیمارستان بستری می شوم.

پزشکان بنیاد شهید مرا می شناسند

این مادر جانباز می گوید: بنیاد شهید به من گفته است ۴۰ شاهد بیاور تا شهادت دهند تو در منطقه بودی و قربانی سلاحهای شیمیایی شده ای؟ مگر چنین کاری امکان دارد! ولی به خدا هم دکتر قانعی و هم دکتر اصلانی من را می شناسند و می دانند من قربانی سلاح شیمیایی شده ام.

خانم افسری آهی می کشد و می گوید: از این نوع زندگی خسته شده ام، از تنگی نفس خسته شده ام ولی اگر رهبرم فرمان دهد تا فلسطین برای اسلام می جنگم و دفاع می کنم. از رئیس جمهور هم خواسته ای ندارم. هر چند ۵ سالی است که مشهد نرفتم ولی واقعا نمی توانم مسافرت کنم چون هر جا بروم باید با کپسول باشم.

هرچند پس از این مصاحبه مسئولان استانداری دستور پیگیری می دهند اما خانم کبری افسری چند ماه بعد ۱۰ شهریورماه ۱۳۹۲ به شهادت رسید. روحش شاد و یادش گرامی …

true
true
true
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


false